سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دقیقه های خیالی
 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

                                                                         

 

#قسمت5 داستان دنباله دار پنجره چوبی

#بخش1

که در راه برگشت شاهد ماجرای تلخی بودم. دو مرد کت شلواری، کراواتی سر پیچ کوچه? باریک منتهی به خیابان، جوانی را که جلوی من در حرکت بود غافلگیر کردند و بدون این که توجه کسی جلب شود، او را سوار یک شورلت رویال آجری رنگ کردند و با خود بردند. جوان از نظرتیپ و ظاهرشبیه همان کسی بود که در ایستگاه دیده بودم. صدای مادرم از پایین می آمد:

- گلی بیا یه چیزی بخور چایی می خوری؟ تازه دم کردم.

- نه مامان، میل ندارم. چیزى نمیخوام.

دوباره به خلوم فرورفتم. دستم را دراز کردم و برگی از درخت چنار -که به پنجره ام سرک می کشید- چیدم و مشغول بازی با آن شدم. از این کار هم خسته شدم. می خواستم پنجره را ببندم، اما درست در همان لحظه چیزی دیدم که باورم نمیشد. خودش بود. توی کوچه? ما، حتما مرا تعقیب کرده بود تا خانه مان را پیدا کند، اما او رو به روی خانه سرهنگ ایستاد و زنگ را فشرد و در حالی که منتظر باز شدن در بود، کاملاً اتفاقی به طرف من برگشت. این بار من بودم که با نگاهم اورا صدازدم. همان چشم ها و همان نگاه. در دلم توفان دوباره تکرار شد. دم لرزید، اما او انگار غافلگیر شده باشد، زود سرش را برگرداند و تا باز شدن در دیگر سرش را بلند نکرد. یکی از گماشته های خانه? سرهنگ در را برایش باز کرد و بدون هیچ سؤال و جوایی او به داخل رفت. با سرعت داخل خانه شد و فاصله? حیاط تا در ورودی ساختمان را دوید.

من همچنان خشکم زده بود. مثل یک کوه یخ. وقی یخ هایم کاملاً آب شد، علت نگاه روز اولش را در ایستگاه فهمیدم. او مرا قبلاً پشت پنجره دیده بود؛ بدون این که من متوجهش باشم. شاید از حیاط خانه سرهنگ. پس نگاه روز اولش نگاه شناسایی بود. چطور من او را ندیده بودم؟ چند روز بود در خانه? سرهنگ مهمان بود؟ چه نسبی با سرهنگ داشت ؟ این تیپ و قیافه به خانواده جناب سرهنگ نمی خورد.

#صفح?9


[ سه شنبه 95/1/10 ] [ 11:2 صبح ] [ من و دوستم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 14
کل بازدیدها: 78455